تبليغاتX
اسکار و خانوم صورتی

اسکار و خانوم صورتی

یک مزاحم دارم

برای اینکه از شرش خلاص شوم گوشی را می دهم به سیا

تا مثلا مزاحم از شنیدن صدای یک مرد دست بردارد

مزاحمم شروع می کند به فریاد زدن :

دست از سر این دختر بردار

این تیکه تو نیست

ولش کن

اگه ولش نکنی زندگیت رو جهنم می کنم

از رو زمین محوت می کنم

سیاوش قطع می کند و می گوید هر که بود آشنا بود

من نمی دانم چه کسی بود

هیچ احتمالی هم نمی دهم

اما با خود می گویم مگر اینکه مزاحم ها مارا دوست داشته باشند و تعصب داشته باشند

زهی خیال باطل

ههه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:28  توسط من  | 

ترم یک که بودم یک ترمه هشتی عاشقم بود

ترم هشت که شدم یک ترمه یکی عاشقم شده

این است قانون

از هر دست بدهی

از همان دست می گیری

ههه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:23  توسط من  | 

از خدا که پنهان نیست

از تو چه پنهان

هرچه بیشتر سی می کنم از تو بیزار تر باشم

بیشتر می فهمم که چه قدر ناتوانم

که

چه قدر دوستت دارم .....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:32  توسط من  | 

دیگه نمی تونم خیلی خوشحال باشم ..

خیلی هم ناراحت نیستم

یک حس بی حسی دارم

گاهی خیلی می خندم اما ته دلم قنج نمیره

دلم تنگ شده واسه

دل دل کردن ها

و پلک زدن ها

نه

نه

دیگه دوست خلم

نه دیگه انگیزه

هیچ کدوم

حس خواستن رو در دلم ایجادنمی کنند

کجا باید بروم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:18  توسط من  | 

اون پسره خله که عینکش رو بالا و پایین می بره بی دلیل و به دوستم که واسش یک غریبه است می گه تو چشمام نگاه کن ..

همون که چشمای بابا قوری داره ..

همون که یک هویی بی هیچ دلیلی به دختر مردم میگه :نظرت راجع به ازدواج چیه ؟پشت بندش می گه نظرت راجع به بچه دار شدن چیه

اون که میاد شعر می خونه عین مجری های تلوزویون می خونه

اون که می خونه با احساس :به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ..

همون که میاد حرف بزنه اولش می گه :او ...بعد من مسخره اش می کنم

همون که خیلی خله

همون که جا مدادی داره

همون که جامدادی اش سبزه ..

من اونو خیلی دوست دارم ..ههه...ههه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:53  توسط من  | 

چرا هر وقت می خام تورو فراموش کنم نمی زاری ؟؟

من وقتی می فهمم ضعیفم که تو می پرسی دلت برایم تنگ شده ؟؟

بی انکه فکر کنم

میخواهم بگوبم نه

زبانم یاری نمی کند

ناگهان فریاد می زنم :خیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:44  توسط من  | 

انگار این یک قاعده در زندگی ام شده است ..انگار سیستم زندگی ام این را پذیرفته است ...پذیرفته است هر گاه که می آیم همه چیز را کنار بگذارم و آرام باشم هر گاه می آیم خوشبخت باشم .بی دغدغه باشم ..یک هو یک اتفاق ساده می تواند زندگی ام را بهم بریزد ..

می تواند آرامشم را بگیرد ..می تواند حس خوشبختی ام را دچار تزلزل کند ..می تواند کلی دغدغه به من هدیه دهد ..می تواند خواب آرام را از من بگیرد ..

نمی دانم چرا اما من انسان ضعیفی هستم ..یک موضوع کوچک و سطحی فوری مرا بهم می ریزد مثل امروز که به خاطر یک اتفاق ساده ای که می توانست برای هر کسی بیفتد این چنین ناراحت و سر گمم ...آیا کسی مثل من هست که به خاطر مثلا از دست دادن یک عینک هر چه قدر گران بها ..مارک ..این چنین احساس بد بختی کند ..

اگر کسی نیست .....من هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:50  توسط من 

بالاخره بعد از مدت ها توانستم موهایم را تیره کنم ..باید این را به خودم تبریک بگویم ..حالا دقیقا سنم 5 سال افت کرده است ..

اما من هنوز پیرم

باور کن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:49  توسط من 

چرا وقتی یکی میاد پیشتون من باب یک موضوع ناراحت کننده درد دل کنه

من باب دلدای می گین :بهش فکر نکن

ادم این حس بهش دست می ده که حوصله شنیدن حرفاش رو ندارید و می خواهید با این جمله دک کنید ..

اخه عزیز جون من اگه می تونستم بهش فکر نکنم که نمی اومدم این فکر آزار دهنده رو تقسیم کنم ..

ای داد من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:22  توسط من 

در حال حاضر این قدر از خودم بدم می یاد این قدر از خودم بدم می یاد که حدنداره ..

به خصوصه وقتی بازوم رو می گیره و بعد می گه چه قدر شل شدی !!

به خصوص وقتی که دو تا جوش دردناک صورتم را آذین کرده است

به خصوص وقتی ابروهایم حسابی در آمده و من نمی توانم آرایشگاه بروم

به خصوص وقتی از موهای فرم خسته شدم و نمی توانم صافشان کنم

به خصوص وقتی رنگ موهایم مایل به زردی شده است و من دلم برای زلف مشکی تنگ است

اه

یک کم وقت می خواهم

و

کلی شجاعت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:17  توسط من